أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
89
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
گويم . « 1 » آنگه سيد « 2 » دست مبارك « 3 » بدعا « 4 » برداشت و گفت : ملكا اين ابو الدردا را چاشت روز و شام شب بهم مده . ابو الدردا گفت : آمين . ديگر گفت : بار خدايا هرگز « 5 » تن او را « 6 » از اندكمايه درد خالى مدار . ابو الدردا گفت : آمين . سيم « 7 » گفت ؛ بار خدايا فرداى قيامت « 8 » در هر مقامى كه من باشم او را از من جدا مكن . ابو الدردا گفت : آمين . ابو الدردا گفت : « 9 » كه چون سيد صلع اين دعا بكرد ، هرگز چاشتى نخوردم « 10 » كى شام شبم بود ، « 11 » و هرگز شامى « 12 » نخوردم كه چاشت روزم بود ، و هرگز تن خود را از اندكمايه « 13 » ضعف خالى نديدم . « 14 » چون اين « 15 » دعا « 16 » كى تعلّق به دنيا داشت « 17 » اجابت كرد ، اميدوارم مضمون آن « 18 » دعا كى تعلق بعقبى دارد كرامت كند . آنك « 19 » در دعا مشورت با زن كرد ، هر سه دعايش ضايع آمد ، و آنك مشورت با سيد كرد ، هر سه دعاش نافع آمد . پس اگر مشاورت خواهى كردن ، « 20 » با اهل دين كن ، و اگر سرّى دارى با كس مگوى ، در خزينهء « 21 » دل آن را صيانت كن . اگر يعقوب « 22 » تأويل اين « 23 » خواب از عيال خود بنهفتى ، عيال او با فرزندان « 24 » خود « 25 » نگفتى ، معشوق او از كنار وى نرفتى « 26 » ، و سنان فرقت سينهء او نسفتى . چون يعقوب ننهفت زن بگفت ، چون زن بگفت ، يوسف برفت ، دل يعقوب از نشاط و شادى برفت . لطيفه : چهار زن سرّ چهار پيغامبر « 27 » آشكارا كردند . زن نوح « 28 » و زن لوط ، سرّ ايشان « 29 » آشكارا كردند « 30 » . حفصه زن مصطفى صلع « 31 » [ 25 ب ] سرّ او آشكارا كرد . مادر
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - + عليه السلم ( 3 ) - ندارد ( 4 ) - ندارد ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - + هرگز ( 7 ) - سوم ( 8 ) - ندارد ( 9 ) - گويد ( 10 ) - در متن : نخردم ( 11 ) - بودى ( 12 ) - شام شب ( 13 ) - + درد و ( 14 ) - + پس ( 15 ) - + دو ( 16 ) - + بكرد ( 17 ) - دارد ( 18 ) - اين ( 19 ) - آن مرد كه بدان ( 20 ) - كرد ( 21 ) - خزانه ( 22 ) - يعقوب اگر ( 23 ) - اين تاويل ( 24 ) - برادران ( 25 ) - يوسف ( 26 ) - از « معشوق او . . » ندارد ( 27 ) - پيغمبر ( 28 ) - + سر او آشكار كرد ( 29 ) - او ( 30 ) - كرد ( 31 ) - ندارد